تبليغاتX
razeabadi

razeabadi

زندگی من

حس شکسته شدن

 

 خرده شکسته هایم را جمع نمی کنم به امید آنکه روزی گذرت به اینجا برسد و معنای درد را حس کنی امیدوارم این شکسته ها راضیت کنند ودر قدمهایت فرو روند.

   

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
عطر صد خاطره پیچید
یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب ان جوی نشستیم
یادم اید تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
ماه ارام و جهان رام
خوشه ما فرو ریخته در اب
شاخه ها چنگ بر اورده به مهتاب
گل وصحرا و دل وچنگ همه دلداده به اوای شباهنگ
تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این اب نظر کن
اب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم:
نتوانم نتوانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو اهویی و من صیاد دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشم و گشتم
حذر ار عشق ندانم نتوانم
رفت ان شب وشبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم
نکنی دیگر از ان کوچه گدر هم
بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم
فریدون مشیری

 


 

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت


سوز دل

 

هر لحظه وساعت زندگي درحال تغيير است زندگي گاهی سايه وگاهی آفتاب است پس هر لحظه تا جايی كه ميتوانی زندگي كن چون لحظه ای كه وجود دارد شايد فردا نباشد كسی كه تو را از صميم قلب بخواهد به سختی در دنيا پيدا ميشود پس چنين انسانی اگرجايی هست فقط اوست كه از همه بهتراست پس تو آن دست را بگير چون آن مهربان شايد فردا نباشد.

 

 

 

کاش میشد هیچ کس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی با تو می مانم ولی... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود سالیان سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای من نبود من دعا کردم برای بازگشت دست های تو ولی بالا نبود باز هم گفتی که فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود

 

 

 

می نویسم می خوانم و فریاد می زنم همیشه دوستت دارم اما حیف که دوست داشتن همیشه کافی نیست...... بی تو دیگه نمی تونم ذره ذره تموم شدم ای بی وفا ای مهربون تو رفتی و تنها شدم حالا

می گم بیا ولی انگار دیگه نمی تونی یکی دیگست تو زندگیت اینو از قلبت شنیدم می دونی گریه می کنم شبا یرای عشق تو؟ نمی رسم یه تو ولی داد می زنم دیوونتم

 


 

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت