تبليغاتX
razeabadi

razeabadi

زندگی من

بمیره اون که می خواد ما رو گریون ببینه

 

 

عروسک جون فدات شم  توهم قلبت شکسته

تو صدتا شبنم اشک توی چشمات نشسته

                   منم مثل تو بودم یه روز تنهام گذاشتن

                 یه دریا اشک حسرت توی چشمام گذاشتن

چه تهمت ها شنیدیم  چه تلخی ها چشیدیم

عروسک جون تو می دونی چه حسرت ها کشیدیم

                     عروسک جون زمونه منو این گوشه انداخت

                      به جای حجله بخت برام زندونه غم ساخت

بمیره اون که می خواد مارو گریون ببینه

سرای سینه هامونو ز غم بیرون ببینه

                     عروسک جون نگام کن چشمام برقی نداره

                      زمستونه تو قلبم که هیچ گرمی نداره

باید اونجا بخشکه تو گلدون شکسته

نه این که باغبون نیست در گلخونه بسته

      


 

نوشته شده توسط مرضیه در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 3:56 موضوع | لینک ثابت


رسم زمونه

 

روزگار ازم پرسید :

چه کسی رو خیلی دوست داری؟

من راجع به تو چیزی بهش نگفتم

آخه رسم  روزگار اینه که :

هر کسی رو خیلی دوست داری ، ازت می گیره ...!!

 

 

اما روزگار اصرار نکرد که از زبونم بشنوه که ...

خودش حرف دلمو خوند و تو رو ازم گرفت...


 

نوشته شده توسط مرضیه در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 5:40 موضوع | لینک ثابت


قسمت من

زندگی وقتی برایم دوست داشتنی بود که تو را داشتم ،

 وقتی که قلبم آکنده ازعشق تو بود

آخر چگونه من بی تو زندگی را دوست بدارم ؟

آخر چگونه منی که دیگر حتی اجازه فکر کردن به تو را ندارم

فردای زندگی ام را دوست بدارم ؟

نمی دانم چرا قدر لحظاتی را که داشتم ندانستم

چگونه توی عزیزم را از من گرفتند؟

تویی که زندگی ام بودی ، زندگی من چگونه بی تو زندگی کنم ؟

اگر تو قسمت من نبودی

 چرا دل به تو بستم ؟

چرا دل من اسم تو را فریاد می کرد؟

چرا؟

نفرین به دلم ... نفرین به عشق نافرجام من ...

 


 

نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 5:55 موضوع | لینک ثابت


رسم دل

به تو نگفتم دوستت دارم

 اما تو از برق چشمانم دانستی و

 حال من می دانم که گناه از برق چشمانم بود که رفتی

 کاش هرگز نمی دانستی ........

و آرزو می کنم که هرگز ندانی بی تو چشمانم چه مات زده و بیقرار به راه مانده !

چون رسم دلت را می دانم

 اگر بدانی هرگز نمی آیی!!!


 

نوشته شده توسط مرضیه در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 8:23 موضوع | لینک ثابت


دیوانه

 

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 


 

نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت


بین آدمها

 

چه قدر فاصله اينجاست بين آدمها چه قدرعاطفه تنهاست بين آدمها کسي به حال شقايق دلش نمي سوزد و او هنوز شکوفاست بين آدمها کسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد تب غرور چه بالاست بين آدمها و از صداي شکستن کسي نمي شکند چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها ميان کوچه دل ها فقط زمستانست هجوم ممتد سرماست بين آدمها ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست چه قدر قحطي روياست بين آدمها

 

 کسي به نيست دل ها دعا نمي خواند غروب زمزمه پيداست بين آدمها و حال آينه را کس نمي پرسد هميشه غرق مداراست بين آدمها غريب گشتن احساس درد سنگيني ست و زندگي چه غم افزاست بين آدمها مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد چه قدر راز و معماست بين آدمها چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل و اهل عشق چه رسواست بين آدمها چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم طلوع عشق چه زيباست بين آدمها ميان اين همه گلهاي ساکن اينجا چه قدر پونه شکيباست بين آدمها

 

 تمام پنجره ها بي قرار بارانند چه قدر خشکي و صحراست بين آدمها و کاش صبح ببينم که باز مثل قديم نياز و مهر و تمناست بين آدمها بهار کردن دل ها چه کار دشواريست و عمر شوق چه کوتاست بين آدمها ميان تک تک لبخندها غمي سرخ است و غم به وسعت يلداست بين آدمها به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو دلت به وسعت درياست بين آدمها

 


 

نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 8:50 موضوع | لینک ثابت


شریک

شریک سقف من نیستی  بذارهمسایه باشیم و

فقط یک دونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیم و

همین یک لحظه دیدارو شریکم باش شریکم باش شریکم

فقط در هفته یک لبخند لبتو قسمت من کن

اگه خورشید من نیستی بیاو شمعو روشن کن

تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش

کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش

شریک سقف من نیستی بذارهمسایه باشیم و

فقط یک دونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم

شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش

اگه نیستی کنارمن بیا و روبرویم باش

سلامی کن گه و گاهی به نام آشنا بر من

همین اندازه هم بسه برای شور دل بستن

غزلخونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن

اگه دیدی منو بشناس نمیگم اینکه یادم کن

یه عشق نابسامانو چه سامانی از این خوشتر

شکایت نامه دل رو چه پایانی از این خوشتر

شریک سقف من نیستی  بذارهمسایه باشیم و

فقط یک دونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم


 

نوشته شده توسط مرضیه در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت


تو را

 

تو را بجای تمام روزگارانی که نزیسته ام دوست می دارم

تو را بجای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را بجای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم


 

نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت


مال هر کی می خوای باش!!

تو مال هر کی می خوای باش

 به هر کی می خوای فکر کن ...من پیشتم ...

تو با منی ...

اگه پنجره اتاقت یهو باز شد ...

اگه شمع هاتو یه نفر فوت کرد

 دستگیره درت تکون خورد

 نترس

فقط بخند ...

آخه می دونی از خنده هات خیلی خوشم می آد ... .


 

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت


یه سئوال

 

چقدر عجيب است که به نبودنت عادت نمي‌کنم، به نبودن تويي که بودنت نيز بودني نبود، چنانکه هرگز حضورت را حس نمي‌کردم ....

 

سلام به همگی امید وارم خوب باشید

 یه سئوال داشتم دوست دارم نظر بدید:

بعضی وقتا آدم یه عهدی با خودشو خداش می بنده مثل یه راز

مثل راز ابدی که بین من و ...می مونه 

شما چقدر به رازتون و اینکه سربسته بمونه اهمیت میدید ؟


 

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 2:29 موضوع | لینک ثابت


عروسک

از تو باید می گذشتم   ولی افسوس نتونستم

 تو عروسک بودی ومن  آخر قصه دونستم

 تو وجود خالی  تو جز دروغ هیچی ندیدم

کاش می شد به این حقیقت  پیش از اینها می رسیدم

سوختمو سوختم و ساختم  هر چی داشتم به پات باختم

کاش تو رو از روز اول  مثل امروز می شناختم

آخه عشق یعنی شکستن  عاشقانه سرسپردن

دل سپردن به سرابی  در سکوت خویش مردن

یه روزی روزگاری   حرف بین ما نگاه بود

عشقو نقاشی می کردیم  نقش ما خورشید و ماه بود

بعد از اون واژه نوشتیم  جمله مون ستاره چین بود

مثل دریا آبی بودیم  معنی زندگی این بود

زندگی این بود...


 

نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت


اسیر غم عشق

غم اومد که گریون کنه چشمامو نتونست

شب اومد که داغون کنه دنیامو نتونست

دل من دیگه از غم که شکسته نمیشه

اسیر غم عشقت دیگه خسته نمیشه

کمه فرصت دیدار تو این عالم مستی

می خواهم با تو بخندم به زمونه به هستی

هنوز عشق منی مثله همیشه

دل از خوب و بدت خسته نمیشه

تو ای آمده از راه بازم مثل همیشه

دلم با تو یه رنگه جدا از تو نمیشه

غم وغصه نتونست بگیره تورو از من

بدون قدر وفامودیگه دور نشو از من

هنوز عشق منی مثله همیشه

دل از خوب و بدت خسته نمیشه

 


 

نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 7:17 موضوع | لینک ثابت


حس شکسته شدن

 

 خرده شکسته هایم را جمع نمی کنم به امید آنکه روزی گذرت به اینجا برسد و معنای درد را حس کنی امیدوارم این شکسته ها راضیت کنند ودر قدمهایت فرو روند.

   

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
عطر صد خاطره پیچید
یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب ان جوی نشستیم
یادم اید تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
ماه ارام و جهان رام
خوشه ما فرو ریخته در اب
شاخه ها چنگ بر اورده به مهتاب
گل وصحرا و دل وچنگ همه دلداده به اوای شباهنگ
تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این اب نظر کن
اب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم:
نتوانم نتوانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو اهویی و من صیاد دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشم و گشتم
حذر ار عشق ندانم نتوانم
رفت ان شب وشبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم
نکنی دیگر از ان کوچه گدر هم
بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم
فریدون مشیری

 


 

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت


سوز دل

 

هر لحظه وساعت زندگي درحال تغيير است زندگي گاهی سايه وگاهی آفتاب است پس هر لحظه تا جايی كه ميتوانی زندگي كن چون لحظه ای كه وجود دارد شايد فردا نباشد كسی كه تو را از صميم قلب بخواهد به سختی در دنيا پيدا ميشود پس چنين انسانی اگرجايی هست فقط اوست كه از همه بهتراست پس تو آن دست را بگير چون آن مهربان شايد فردا نباشد.

 

 

 

کاش میشد هیچ کس تنها نبود کاش میشد دیدنت رویا نبود گفته بودی با تو می مانم ولی... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود سالیان سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای من نبود من دعا کردم برای بازگشت دست های تو ولی بالا نبود باز هم گفتی که فردا میرسی کاش روز دیدنت فردا نبود

 

 

 

می نویسم می خوانم و فریاد می زنم همیشه دوستت دارم اما حیف که دوست داشتن همیشه کافی نیست...... بی تو دیگه نمی تونم ذره ذره تموم شدم ای بی وفا ای مهربون تو رفتی و تنها شدم حالا

می گم بیا ولی انگار دیگه نمی تونی یکی دیگست تو زندگیت اینو از قلبت شنیدم می دونی گریه می کنم شبا یرای عشق تو؟ نمی رسم یه تو ولی داد می زنم دیوونتم

 


 

نوشته شده توسط مرضیه در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:25 موضوع | لینک ثابت


حرف های بزرگان

 

چه بسیار مردم که شادی های کوچک را         

به امید خوشبختی بزرگ از دست می دهند.(پرل س . باک)              

 

عشق بهترین نغمه در موسیقی زندگی است ،              

انسان بدون عشق ،

 هرگز با همسرایی باشکوه بشریت همنوا نخواهد شد .(روک شنایدر)            

 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند،          

بر آنها که می هراسند بسیار تند،           

بر آنها که زانوی غم دربغل می گیرند بسیار طولانی،          

و برآنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه ،    

اما بر آنها که عشق می ورزند

 زمان را آغاز و پایانی نیست.(ویلیام شکسپیر)         

 

زندگی که با عقل آغاز شود با عشق ادامه میابد ،

اما زندگی که با عشق آغاز شود معلوم نیست

حتماً با عقل ادامه پیدا کند ، اصلاً معلوم نیست ادامه پیدا کند.


 

نوشته شده توسط مرضیه در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 9:38 موضوع | لینک ثابت